زودرفتـــــــــی گلم
بــــــــــه یادتو
آغوش تو سایه گاه خستگی من است آغوشی که میدانم همیشه به روی من
باز است و من لحظه به لحظه ی زندگیم
را به امید آرمیدن در آغوش تو سپری میکنم
دستهای من غرق التماسند
برای در آغوش گرفتن تو . . .
تو لحظه شماری میکنم . .
نظرات شما عزیزان:
منی که خسته از دست خنجر روزگارم برای رسیدن به آرامش در کنار
شبها فکر میکردیم فردا چی بازی کنیم...
الان فکر میکنیم
فردا زندگی قراره چه بازی ای باهامون بکنه...
سبزتر از سرو كنار خانه امان
وای نمی دانی چه ناگه
دست غم
سبزی ام را از من ربود
زرد گشتم ، زرد
زردتر از صورت آن كودكی
كز غم مرگ مادرش گشته تباه
شاید سخت باشد اینکه همیشه در این اندیشه باشیم : ” پرواز سخت است ! “
باید آموخت که انسان خلق شده است برای ” حرکت ” و نه ” ایستایی “
برای پریدن و اوج گرفتن.
که اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.
بایدرفت
باید شد،
نباید ماند
اینجا جای ماندن نیست
باور کن
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
Power By:
LoxBlog.Com |